دسته‌بندی نشده

خیال پریزاد: نقدی بر کتاب زبور حیرت

 

خیال پریزاد

تاملی در مجموعه غزلهای زبور حیرت سروده دکتر محمد علی شیوا

سعید یوسف‌نیا

 

شعر فارغ از درگیریهای مادی و اجتماعی، شاعر را به عالمی می برد که از هجوم خبرهای ریز و درشت این دنیا تهی است و با عشق به ابدیت و عبودیت پیوندی ناگسستنی دارد. شاعر نمی تواند مثل آدمهایی که فقط به فکر سودجویی ولذت بردن از دنیا هستند، خود را در امواج هولناک روزمرگی رها کند و از کنار عالم شگفتی که از درون و برون او را احاطه کرده است، بی تفاوت بگذرد و دل به فراز و نشیب امواج سرکش بسپارد. شاعر محکوم به دیدن و دانستن و سرودن است و هیچ گریز و گزیری از سرنوشت خود ندارد، سرنوشتی که همانا حیرت و آزادی است.

یکی از شاعرانی که براستی شاعر است و پس از سالها سرودن و کشیدن بار سنگین شعر، دومین مجموعۀ شعرش را منتشر کرده دکتر محمد علی شیواست. شیوا شاعری پزشک است و “بیماری” را به خوبی می شناسد و می داند که درد راستین کدامین درد است.

زبور حیرت مجموعه غزلهای شیواست که در سال ١٣٩٤به کوشش انتشارات پرنیان خیال منتشر شده و مشتمل بر ٧٤ غزل و یک مقدمه به قلم دکتر اسدالله حبیب است. شیوا ضمن سرودن شعر، اهل پژوهش و تحقیق ادبی نیز هست و کتاب صائب، اخوان و سبک هندی نیز از او منتشر شده که نشان دهندۀ علاقۀ او به سبک هندی و صائب تبریزی است.

در مجموعۀ زبور حیرت با شاعری روبرو می شویم که سخت شیفتۀ تخیل و تفکری عارفانه است و دلبستۀ معانی شگرفی که در  شعر عارفانه این مرز و بوم خصوصا صائب و بیدل بوفور یافت می شوند.

غزلهای این مجموعه را به لحاظ فرم و محتوا بهسه دسته می توان تقسیم کرد: غزلهای پیچیده،غزلهای میانه، وغزلهای نسبتا ساده. برخی از غزلهای این مجموعه  پیچیده است و از تصاویر و استعاراتی بهره می برد که همچون شبکه ای درهم تنیده اند و فهم فحوای کلام را برای مخاطبان، حتی مخاطبان خاص دشوار می کنند. برای مثال در غزلی که عنوان کتاب را بر پیشانی دارد می خوانیم:

از خود به اعتبار هوس رست، وهمش مقیم تار نفس بست

ابریشم سه پیلۀ شک است، اصرار عنکبوت به حیرت

غزلهای میانه غزلهایی هستند که تأثیرپذیری شیوا از شاعران سبک هندی خصوصاً بیدل را در ذهن تداعی می کنند با این تفاوت که تصاویر و زبان شعر، امروزی و مدرن است و گهگاه ردپای زبان شعر کلاسیک را در این غزلها می توان یافت. برای مثال این بیت که زبانی مدرن دارد ولی در مصراع دوم دگرگونی ساختمان کلمات عطر و بوی شعر کلاسیک می دهد و اثرپذیری شاعر را از بیدل و سهراب سپهری که از ارادتمندان بیدل و متأثر از او بوده می توان دید:

به مرگ رنگ تن دادیم و مکر عمر بی معنی ست

بگیرد رنگ جادوی نفس تابوت اگر حتی

و غزلهای نسبتاً ساده غزلهایی است که به زبان شاعر در مجموعه “باد پنجره را باز کرده است” بسیار نزدیک است و مخاطبان با این غزلها تا حدی راحت تر رابطه حسی برقرار می کنند خصوصاً که زبان غزلهایی از این دست نیز با زبان امروز تجانس بیشتری دارد همچون غزل “در منای شعله” که  مطلع غزل یاد شده این است:

نمی دانم اگر دستم رسد روزی به دامانت چه خواهم کرد

چه خواهم کرد وقت بوسه با شرم گریبانت چه خواهم کرد

من بر آن نیستم تا این مجموعه را از جنبۀ زبان و ساختار آن بررسی کنم که می دانم هستند منتقدانی که توجه مفرطی به این جنبۀ شعر دارند و فورمالیسم در شعر برای آنان حرف اول و آخر را می زنند چون شعر را زبانی دیگرگونه می دانند و برآنند که شعر همانا اتفاق در فرم است و به زعم آنان همین اتفاق است که موجب معناگریزی شعر می شود.

شیوا در توفان حادثۀ جان گرفتار آمده است و نه در حادثه زبان که اگر غیر از این بود  این مجموعه اصیل هرگز زاده نمی شد. همانقدر که زبان شعر زبانی متفاوت است، معنا نیز در شعر، معنایی متفاوت است که درک آن نیازمند مخاطبی جان آگاه است که می تواند نسبتی را که میان اجزاء شعر وجود دارد یا می تواند وجود داشته باشد عمیقا درک و حس کند.

شیوا شاعری است که با سبک های متنوع شعر آشناست و سبک هندی را نیز بخوبی می شناسد و با شعر مدرن نیز بیگانه نیست، با وجود این  در دام هیچکدام از این سبک ها نیفتاده و در عین حال متأثر از کل جریانی است که در شعر دیروز و امروز وجود دارد. شاید از همین روست که برخی شعرهای او بسیار پیچیده و دست نیافتنی است.

“زبور حیرت” از آن دسته مجموعه های شعر نیست که به توصیف خط و خال معشوق می پردازند و معشوق زمینی و مادی را با انواع و اقسام استعاره ها و کنایه ها می ستایند، بل مجموعه ای است که به مرگ و زندگی در صور گوناگون آن توجه دارد. البته شاعر این مجموعه همچون برخی شاعران دیروز و امروز معتقد است که مرگی وجود ندارد و آنچه را مرگ می پنداریم نقطۀ عطفی است برای تداوم زندگی در شکل و حال و هوایی دیگر. او معتقد است که ما زنجیری اندیشۀ خویشیم و نمی دانیم که همچون باغی هستیم که در دارد اما دیوار ندارد  و در شعر “مفتی خواب” می گوید:

بیهوده در اندیشۀ زنجیر مقیم است

این باغ که در دارد و دیوار ندارد

n

شاعر این مجموعه آزاد و آزاده است و می داند که اصیل ترین معنای آزادی همانا رهایی از همۀ نگرانی های ریز و درشتی است که ذهن ما را در قید و بند خود اسیر کرده و راه تماشای بی غرضانه هستی را بسته است. برای دیدن و شنیدن رازهای هستی باید چشم و گوش از دغدغه های کاذب بست و تا هنگامی که بند گران نگرانی های موهوم از هم نگسلد، تماشای بی واسطه وجود امکانپذیر نخواهد شد. یکی از زیباترین غزلهای این مجموعه، نجوای جنون نام دارد که غزلی قلندرانه است و آهنگ آن نیز ذهن را به سماعی سرخوشانه وا می دارد. برخی از ابیات این غزل را مرور می کنیم. سهراب به تماشا سوگند می خورد و شاعر غزل زیبای نجوای جنون، از مستی تماشا می گوید بی آنکه جرعه ای باده چشیده باشد، زیرا که نه غم نان دارد و نه غم نام و نشان:

ما را نه غم نان و نه نام و نشانی ها

ما مست تماشاییم، بی جرعه کشانی ها

بودن، تنش زاست و به آتش دلهره های آدمی دامن می زند چرا که حرکت “بودن” به سمت “فرسودن” است و همین فرسودن و محو شدن است که آدمیان را شتابزده و پر گلایه به این سو و آن سو میکشاند و در ناخودآگاه او چنگ می زند تا همچنان مرعوب این دنیای بی انتها باشند اما شیوا می داند که این دلهره ها و شکوه ها و نگرانیها بیهوده است و به کار انسان نمی آید و جز آنکه او را بیشتر از پیش در توهم و وحشت فروبرد، نتیجه دیگری ندارد:

نه دلهرۀ بودن، نه شکوه فرسودن

ما را به چه کار آید این دل نگرانیها؟

هستند شاعرانی که با یک دو شعله ای که از بارقۀ شعر نصیبشان می شود خود را پخته می پندارند و گمان می کنند از خامی و جوانی عبور کرده اند و هر آنچه می گویند برآمده از آتشی درونی است، و هستند انسانهایی که در مواجهه با آتش ناملایمات زندگی می سوزند اما پخته نمی شوند و همچنان خام، راه پیچ در پیچ و بی هدف خود را ادامه می دهند، اما شاعری که پختگی را دیگرگونه معنا می کند و می داند که هر قدرهم پخته شود باز در برابر عظمتی که او را احاطه کرده است خام است این گونه می سراید:

صد منزل آتش را تا پخته شدن رفتیم

در خامی خود ماندیم کردیم جوانی ها

شاعر در آخرین بیت این غزل حاصل از روزنه بانی ها و تماشا را حاشا کردن می داند و می گوید:

شیواتر ازین حرفی بر لب ز تماشا نیست

حاصل همه حاشا بود از روزنه بانی ها

دنیا سرابی بیش نیست و تماشای سراب، لاجرم به حاشا می انجامد چون تجربه ها و درس عبرتهایی که از روزگار می گیریم جز این نیست که “هر آنچه نپاید، دلبستگی را نشاید” و آنچه پاییدنی نیست همانا دنیا و جلوه های موهوم آن است که ما را در چنبرۀ خود اسیر کرده است و در حقیقت، ماییم که عاجزانه در دام ذهن زودباور خود اسیر شده ایم وگرنه کار دنیا فریب و نیرنگ است و شاعر مجموعه زبورحیرت، بخوبی با این نیرنگ آشناست. “فریب تماشا” نام غزل دیگری از این مجموعه است و شاعر در بیتی از این غزل می گوید:

تا چند در فریبِ تماشا نشسته ای

تا چند این عجوزۀ وحشی بزک کند؟

تنها نیرویی که می تواند ما را از فریب تماشا برهاند، عشق است، عشقی عمیق و ناب به جوهرۀ زندگی، همان عشقی که فرشتگان را به سجده در برابر انسان واداشت و شاعر امیدوار است که این عشق سهم انسان شود تا به آن جایگاهی که شایسته اوست دوباره دست یابد:

شاید دوباره فرصت عشقی تو را دهند

شاید دوباره سجده به نامت ملک کند

فریب تماشا همان دام تماشاست. تماشا هنگامی ارجمند می شود که با حیرت عجین شود که اگر چنین شود، عنکبوت، تار حیرت می تند و عقابِ مست و گیج و گول که بدون حیرت است، در دام تماشا اسیر می شود و فریب چشمان تیزبین خود را می خورد. در شعر “چشم در چشم سکوت” این معنای ارجمند چنین شکل گرفته است:

باز می گیرد به تار حیرت اینجا عنکبوت

صد عقاب مست در دام تماشا می رود

تماشا و حیرت نسبتی نزدیک و دیرینه دارند اما نه هر تماشایی و نه هر حیرتی. چشمهای خیره یا به قول بیدل “خیره نگاهان” همیشه در مواجهه با ناموس حیرت، مرددند چرا که نمی دانند با تماشا نمی شود آیینه را درک کرد. در مقابل آینه باید چشم از خود فروبست و دریافت که این دوگانگی، توهم مطلق است و در نیستی جز یکتایی رخ نمی نماید:

هم چشمها مردد ناموس حیرت است

هم درک آینه به تماشا نمی شود

برای درک آینه باید طالب بی رنگی بود، چون آینه جز انعکاس رنگ نیست و آن هنگام درک پذیر می شود که از رنگ تهی شود، آنگاه جلوه ها محو خواهند شد و توهم هستی از میان برخواهد خاست و بیدل نیز این مضمون را این گونه به تصویر کشیده است:

جهان توفان رنگ و دل همان مشتاق بی رنگی

چه سازد جلوه با آیینه مشکل پسند ما؟!

شاعر در توفان جستجوی رهایی، از تماشا و تقاضا و گمان تهی می شود به این امید که از شراب حقیقت مالامال شود و حتی از جنون و حیرت و شرم نفس هم عبور کند و به نیستی برسد، زیرا که تنها در عدم می توان از بغض مسموم زمان خالی شد و تا ابدیت لب به خنده گشود. شیوا در غزل شب دیجور جان می سراید:

از تماشا از تقاضا از گمان خالی شدم

از شب دیجور جان، گیسو کشان خالی شدم

بار بستم از جنون و حیرت و شرم نفس

در عدم از بغض مسموم زمان خالی شدم

n

بدیهی است که حس و حال شاعر پیوسته در حال دگرگونی است به گونه ای که گاهی خود را در اوج هستی می بیند و همان هنگام چشمهای خیره عدم او را در خود می گیرد. شاعر در تضادهای زندگی حل می شود تا از این وجود موهوم عبور کند و همسفر تقدیر، تا آن سوی نیک و بد پر بزند. در خود فرورفتن و به خویش بسنده کردن حاصل حیرتی است که لحظه ای شاعر را به خود وانمی گذارد. خودبسندگی و جستجو در خویش یکی دیگر از ویژگیهای این مجموعه است که در بسیاری از ابیات تظاهر کرده است. فراز و نشیبهایی که شاعر گاه مغموم و گاه شاد و گاه رها و گاه اسیر طی می کند حاصل در خود فرورفتن اوست. حریف شاعر در این بازی نرد که به قول بیدل اختیاری نیست جز خود او نیست و ما در غزلی با عنوان “نردِ خود بازی” با این جلوه از شخصیت شیوا روبرو می شویم:

باد در سر چون حباب خواب می جوشم ز خویش

وا نکرده لب به بیداری فراموشم ز خویش

آهوی صید سراب جلوه زاران نیستم

سر به دام دامن خویش است و آغوشم ز خویش

می کشم بر خویش بالا قامت آوار خود

کوه بی آتشفشان خاک بر دوشم ز خویش

تندر آهم که دیوار سکوتی نشکنم

وامدار شوق این فریاد خاموشم ز خویش

شاعر، ملامتگر خود است و می داند که طناب پیچ هوس هایی است که از خود او سربرآورده است. غزل “انتخاب” نیز از جدال شاعر با خویش سخن می گوید و مخاطب را وامی دارد که از کنار مفاهیم غیرمعمول و احساس مؤثری که در جای جای این غزل نمود دارد، به سادگی عبور نکند:

نهیب می زنم امشب به خوابهای خودم

به خویش می نگرم با نقابهای خودم

الهگان هوس در شگفت آمده اند

که بسته اند مرا با طنابهای خودم

پاسخ به “چگونه گفتن” شاعر همانا تلاش برای رسیدن به جواب این پرسش است که او “چه می گوید” و از چه می گوید؟ شاعر از تغییر سخن می گوید و مخاطبان خود را هم به تغییر تشویق می کند اما تغییر رخ نمی دهد مگر هنگامی که به خویش بسنده کند و در سفری درونی، راههایی را که مثل “مویرگهای حیات” پیچیده اند بدون توقع رسیدن به مقصدی که وجود ندارد درنوردد. به خود ساختن یا خود بسنده بودن راز سفر حقیقی را آشکار می کند و به قول بیدل سیر و سفرهای ظاهری بی رنگ می شود. بیدل سروده است:

گر به خود سازد کسی سیر و سفر در کار نیست

اینکه هر سو می رویم از خویش رم داریم ما

n

تنهایی یعنی به خود ساختن و از خود نهراسیدن و رم نکردن از خلوت وحشی و لجام گسیخته ای که آگاهی شاعر را به چالشی بزرگ می کشد و در نبردی بی رحمانه از او انسانی تازه می سازد، انسانی که دیگر اسیر مفاهیم تکراری و روزمرّه نیست و از افسون خور و خواب و خشم و شهوت گریزان است. شاعر مجموعۀ “زبور حیرت” با طلوع خورشید، از خواب برمی خیزد و می داند که خواب یعنی سفر آینه، و سفر آینه یعنی سیر در خویشتن خویش. در غزلی با عنوان دیوارهای در به در می خوانیم:

خورشید کز نشیب سحر می شود بلند

آیینه ام ز خواب سفر می شود بلند

آیینه گاهی در شعر شیوا تب شبخیز می شود و گویی سفر آینه، سفری تب آلود و پر از هیجان است و او که در دارالامان ساده بی رنگی خود می زید، همچنان دچار هذیان رنگ است و نفسش از سکوت تیره گرفته است:

دارالامان سادۀ بی رنگی من است

از آینه، همین تب شبخیز بیشتر

هذیان رنگ، راه نفس را گرفته است

از این سکوت تیره لبریز بیشتر

تا وقتی دنیای رنگ ها را باورکنیم و خود بی رنگ خویش را نشناسیم زهد خزان هم بوی تزویری غریب می دهد و تا لحظۀ مرگ در رگهای باد هم رنگ و نیرنگ جاری خواهد بود: و شاعر در غزل “منشور پروا” سروده است:

بوی تزویر غریبی می دهد زهد خزان

رنگها در هر رگ باد اینچنین تا جاری است

“همهمۀ رنگ” که عنوان غزلی از مجموعۀ زبور حیرت است یادآور “توفان رنگ” در شعر بیدل است و نشان می دهد که تأثیرپذیری شاعر از بیدل صرفاٌ زبانی و مقلدانه نبوده است خصوصاً که تأثیرپذیرفتن از شاعری همچون بیدل آن هم به لحاظ محتوایی کار هر شاعری نیست و تا هنگامی که جان شاعر، از معانی ارجمند سرشار نباشد، هرگز مخاطب جدی و خوانندۀ شعرهای بیدل نخواهد بود. غزل همهمۀ رنگ، یادآور کلیدی ترین اندیشه های بیدل است همچون رنگ و نرسیدن و وحشت و مرگ و فراموشی مرگ. ابیاتی از این غزل را می خوانیم:

شکر است و سلامت، نفسی تنگ و دگر هیچ

با خویش در آیینه سر جنگ و دگر هیچ

یک عمر به گرد نرسیدن نرسیدیم

مانده ست همین یک دو فرسنگ و دگر هیچ

از وحشت صد قافلۀ خستۀ تردید

ردی است بر این بادیۀ سنگ و دگر هیچ

دلخوش به فرامووشی مرگیم و روانیم

ماییم و همین وعدۀ نیرنگ و دگر هیچ

n

مجموعۀ غزلیات زبور حیرت، سرشار از شعرهایی است که در بند زمان و مکان نیستند و اعتباری انسانی دارند و همین اعتبار انسانی است که بر جذابیت و تأثیرگذاری شعرهای زبور حیرت افزوده است خصوصاً که محمد علی شیوا صادقانه خود را بروز داده و دربند پیش داوریها و قضاوتهای بی بنیاد نبوده است.

شعر، فوران اندیشه و خیال و احساس شاعر است و در این مجموعه، این سه عنصر اصلی شعر با شدت و ضعف در رگ رگ غزلها جاری است و گاهی اندیشه بر خیال سبقت می گیرد و گاهی احساس بر اندیشه و گاه خیال بر اندیشه و احساس. شعر “هزارگانه باز”، از آن دسته غزلهایی است که از عاطفه و احساس سرشار است و ما را به دنیای شاعری می برد که از ازدحام نفوس گریان است و در پی مأمنی یگانه برای قلب تپنده و پردرد خویش است. گفتنی است شیوا سه تار را نیز به خوبی می نوازد و در این شعر، دوری او از سه تار همانا دوری از تعلقات است حتی تعلقات ارجمند. برخی از ابیات این غزل زییا را می خوانیم:

تار بسته بر سه تار من

عنکبوت بی قرار من

زخمه ای نمی زند کسی

بر سکوت شام تار من

پرده ها دریده می شوند

بی عنان اختیار من

نیست پشت لحظه های بعد

هیچکس به انتظار من

کار دست عشق می دهد

این سکوت مرگبار من

مرگ هم فراری از من است

می گریزد از شکار من

کاشکی یگانه می شدی

ای هزارگانه یار من

انتقاد شاعر از دنیایی که در آن می زید، انتقادی عمیق و حیاتی است و انسانهایی را هدف می گیرد که غافلانه اسیر خوابِ یقین شده اند و به واقعیت این دنیا اعتماد کرده اند و دیگر شکی بر ایشان باقی نمانده است از همین روست که یقین دارند از پس امشب فردایی هست و هرگز به این حقیقت تغییرناپذیر نیندیشیده اند که هر شب ممکن است آخرین شب ما باشد . در غزل “مفتی خواب” از مجموعه زبور حیرت می خوانیم:

بی واهمه ای جمله گران خواب یقینند

تردید، متاعی است که بازار ندارد

و بیدل می گوید:

خیال معرفتی کرده بود بیدل ما

چو وارسید یقین ها همه گمانی بود

و فروغ نیز که این یقین و اعتماد پوشالی را می شناسد سروده است:

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد!

و می گوید:

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابان است

n

یکی دیگر از زیباترین غزلهای این مجموعه که نشان دهندۀ هدایت حس و حال شاعر با دستهای جادویی خیال و اندیشه است غزلی است با عنوا از صنوبری که مثل برگ…این غزل گویی چکیده همۀ احساسات شاعر در فضایی سرشار از تفکری درون ذاتی است خصوصاً که زبان نرم و روان شعر و حل شدن قافیه در همۀ بیت ها بر جذابیت و تأثیر آن افزوده است. شاعر در این غزل از وصالی سخن می گوید که در هجران متظاهر شده است و همین تناقض عجیب است که او را به انتظاری می سپارد که در حقیقت بیهوده است. به قول بیدل: در منزلیم و رنج سفر می کشیم ما!

شاعر در این غزل از مرگ و عشق سخن می گوید و روح تشنه و جستجوگر او در واژه ها و ترکیب هایی که در کنار هم به خوبی چفت و بست شده اند در هاله ای از راز و رمزهای طبیعی زندگی تجلی می کند:

با تو هستم و به انتظار با تو بودنم

از تو می سرایم و به حسرت سرودنم

با تو می پرم در ارتفاع چشمهای تو

رشک می بری تو هم به ذوق پرگشودنم

هست در سرم هوای بودن و تپیدنت

نیست در دلم هراس بودن و نبودنم

از صنوبری که مثل مرگ قد کشیده است

می سرایم و هنوز در تب سرودنم

صیقلی نمی شود سطوح محو باورم

خود غبار شیشه ام چه کار با زدودنم؟

در پی ام نشسته ای و در پی تو می روم

با تو هستم و به انتظار با تو بودنم

شاعر این مجموعه، مرگ را باور ندارد و همین دغدغۀ او نسبت به پدیدۀ رازآمیز مرگ نشان دهندۀ این حقیقت است که او به این سفر موقت در تن خاکی معتقد است و می داند که باید قدم در جاده ای بی پایان بگذارد که می توان نامش را بی مرگی و جاودانگی نهاد. او نیز همچون سپهری برآن است که مرگ، پایان کبوتر نیست و از همین روست که در غزل “یار جانی” می گوید:

یک روز بی خبر که سر از خواب برکنی

من نیستم  که در سفری جاودانی ام

با تو سراغ بوی مرا هم نمی دهند

از بادها اگر که بگیری نشانی ام

که بیت آخر یادآور این بیت بیدل است که:

سراغ رفتگان عمری ست زین گلشن طلب کردم

به جای رنگ، بویی هم از آن گلها نشد پیدا

مرگ و نیستی، دغدغه همیشگی بشر از آغاز تا امروز بوده است با این تفاوت که اغلب آدمها این حقیقت انکارناشدنی را ظاهراً به فراموشی می سپارند تا روزگارشان با وحشت سپری نشود اما غافل اند از آنکه یاد مرگ، به یادآوردن این نکته حیاتی است که فرصتی نیست و تنها راه زیستن در این فرصت اندک، انسان بودن و انسان شدن است. فراموشی مرگ، موجب رخوتی می شود که در جانِ اشتیاق انسان خیمه زده است و او را به خواب سنگ سپرده است و شیوا با توجه به این نکته حیاتی می گوید:

از رخوتی که خیمه به جان طلب زده

از خواب سنگ، تن زن و برخیز بیشتر

مرگ می گوید که زندگی اعتباری ندارد چرا که شتاب عمر به قدری شدید است که به قول بیدل:

من شرر پرواز و عالم دامگاه نیستی

تا دهم شرح پرافشانی شکارم کرده اند

و شاعر زبور حیرت با وجود باور نداشتن نیستی مطلق، در انتظار مرگ است تا بیاید و به عهد خویش وفا کند و او را به سوی حیات مطلق ببرد. شاعر همچون برگی است که در سرما هنوز نفس می کشد و در انتظار آخرین تندباد تقدیر است تا تغییر او را رقم بزند:

من آن به سردی نشسته برگم در انتظار وفای مرگم

که زندگی فرصت حضوری چنین شتابنده معتبر نیست

از حکیمان و عارفان و بزرگان خود بارها شنیده ایم و در مکتوباتشان بارها خوانده ایم که نباید دل به عجوزۀ دنیا بست و فریفتۀ خنده های او شد چرا که به قول بیدل:

اگر چرخت نوازش کرد از مکرش مباش ایمن

کمان چون تیر را در برکشد بر خاک بنشاند

و شاعر زبور حیرت نیز که از افسون این افسانه آگاه است می گوید:

نه هیچ شادی به کار آید نه تشنه ای بی خمار آید

عجوز پر حیله ای ست این که بر لبش خنده معتبر نیست

در مصراع اول بیت مزبور شاعر شادمانی را عاطل می داند و برآن است که شادی به کار نمی آید که البته به کار نیامدن شادمانی به این معنا نیست که شادی ارجمند نیست و اعتباری ندارد اما اعتبار شادی به اندوه است که اگر اندوه نباشد این حس عزیز یعنی حس شادی،  قدر و منزلتی نخواهد داشت و از این روست که بیدل می گوید:

شادی چه قدر دارد آنجا که غم نباشد؟

پس شادی ارجمند است چون اندوه حضوری عمیق در دل شاعر دارد و موجب متانت و وقار او شده است. شادمانی با حضور غم است که سهراب سپهری را وامی دارد تا بگوید:

پرش شادی از خندق مرگ

و حافظ را برآن میدارد تا زیر شمشیر غمش رقص کنان برود و سعدی را به سوی سرودن این بیت رهنمون می شود که:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد

ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

غمی که نه غم دنیا که غم عشق باشد، شادمانی شگفتی با خود به ارمغان می آورد و شیوا نیز با درک حسی و عمیق غم و شادی است که می سراید:

شادم درخت باور من بار می دهد

گویی که حاصلم همه جز اشک و آه نیست

و می گوید:

شادم که بوی عقل خمارم نمی کند

هیچم در این میانه غم راه و چاره نیست

n

این مقال را با غزلی از مجموعۀ زبور حیرت به پایان می برم با نام “پندار اختیار” با اضافه کردن این نکته که شاعران شاگردان رحمانند و از این روست که زیبایی را عمیقاً درک می کنند و عاشقانه از حقیقت یگانه سخن می گویند و تفکر آنان با شور و اشتیاق و حیرت و شوق به جستجو عجین شده است. شاعران غرقه در شعوری لایزال اند و برای آزادی و یکی شدن با جوهر حیات در قفس موقت خویش به انتظار نشسته اند که به قول بیدل:

یاد آزادی ست گلزار اسیران قفس

زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است

و اما غزل “پندار اختیار” را که یکی از زیباترین غزلهای مجموعۀ زبور حیرت است حسن ختام این نوشتار قرار می دهم  و امیدوارم که شاهد غزلهای بیشتری از شاعر گرانقدر دکتر محمدعلی شیوا باشیم:

اگر به خاک نشاندند شانه ی سفرم را

به دست باد ندارم غرور بال و پرم را

کدام مکتب مکرم فریب، این همه آموخت

که پیش مرگ نفس می کشم من دگرم را؟

مرا ز شیر جنونم هزار ساله گرفتند

زمانه نیز به دیوار عقل کوفت سرم را

به ناز شست حقیقت ز خویش چون بگریزم؟

که عمر بسته حصار فسانه دور و برم را

کچا برم؟ به کدامین حضور عرضه بدارم

گدازه های نمور خیال شعله ورم را؟

کجاست آن که خروشان شبی چو سیل می آید

و پاک می کند از سنگ قبرها اثرم را؟

نشسته ام که بیاید اگر که دیر بیاید

ز سنگفرش جنون جمع می کند جگرم را

و یا چنان به خیالات دور پر زنم آخر

که باد هم نتواند بیاورد خبرم را

اگرچه بندی صد رنگ دام دانه نمایم

وجبر بسته به پندار اختیار پرم را

بیا اگر که بیایی هزار بندم اگر هست

ز چشمها تو آغاز می کنم سفرم را

n

تهران دی ماه 1395

سعید یوسف نیا

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *