بیدل شناسی

غزلی زیبا از بیدل دهلوی

غزلی زیبا ازبیدل دهلوی

خواجه! تا کی باید این بنیاد رسوایی که نیست؟
برنگین‌ها چند خندد نام عنقایی که نیست؟
دل فریبت می‌دهد مخموری و مستی که راست؟
در بغل تاچند خواهی داشت مینایی که نیست؟
خلق غافل در تلاش راحت از خود می‌رود
تا کجا آخـر برون آرد سر از جایی که نیست؟
هرچه بینی در جنون زار عدم پر می‌زند
گَرد ما هم بال می‌ریزد به صحرایی که نیست
ملک هستی تا عدم لبریز غفلت‌های ماست
گر بفهمد کس همین دنیاست عقبایی که نیست
پیش ازآن کز وهمِ دی آیینه زنگاری کنید
در نظرها روشن است امروز فردایی که نیست
نرگسستان‌هاست هرسو موج‌زن امّا چه سود
کس چه بیند زین چمن بی چشم بینایی که نیست
همتی نگشود بر روی قناعت چشم خلق
کثرت ابرام بر هم بست درهایی که نیست
زحمت تحقیق ازین دفتر نباید خواستن
لب به هم آوردنی می‌خواهد انشایی که نیست
آن‌قدَر ازخود گذشتن‌ها نمی‌خواهد تلاش
چشم بستن هم پلی دارد به دریایی که نیست
در خیال‌آباد امکان از کجا آتش زدند
عالمی را سوخت حیرت در تماشایی که نیست
هوش اگر داری ز لفظ کُن فَکان غافل مـباش
زان دهان بی‌نشان گل کرده غوغایی که نیست
بیدل این هنگامه‌ی نیرنگ داغم کرده است
خار شد رنج تعلق باز در پایی کــه نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *